تبلیغات
سیاره شازده کوچولو
سیاره شازده کوچولو

سلام دوستان .. خوش اومدین 



    


نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 10:40 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون رد پا |

گفتم: بعضی وقتا درد داره دیگه!

_خب کی خوب میشه¿

+وقتی یکی مواظبت باشه (:

_تو این بَلبَشو دیگه کی مواظب کیه¿¡ تو ام دلت خوشِ هاااا

+هر کی دلداده باشه

_دلداده¡

+به دلبر

_ میگماا ..

+هووم جونم

_چند شنبه بود دیوونه شدی ¿¿¡ |:



نوشته شده در یکشنبه 17 تیر 1397 ساعت 03:19 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

وعده های رو هوا وعده های رو هوس

از یه جا به بعد دلو

باورای من شکست

هی شکست و هی شکست

اعتماد نیمه جون

از سکوت تو سرم

زخم حرف اینو اون

ترسم از غریبه هاس

وقتی آشنا بشن

حسرت و یه رد پاست

آخرش برای من


پ.ن :

به اون تایمی که قبلا تخمین زده بودم داریم نزدیک میشیم (:


نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد 1397 ساعت 04:03 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

میخندمو از خنده می ترسم . . . 
هر روز از آینده می ترسم . .

نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 ساعت 12:51 ق.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

بالاخره آقای دکتر هم خیلی یهویی به جمع متاهلین پیوست ((: 
یه جماعتی من جمله اینجانب رو خوشحال کرد 
انشاالله خوشبخت باشن خیییلی 

پ.ن:
خبرایی هست که ذوق آورترین خبر میتونه باشه مثل یه فسقلی که توی راهه 
خبرایی هم هست که دلهره آورترین خبر میتونه باشه مثل یه فسقلی که توی راهه 

نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1396 ساعت 09:17 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

گوشه ی درو باز کردم که بیارمش توی جمع .. صداش میومد : باباجون آسمونی من شما رو قد آآسمووناا دوست دارم شما هم منو دوست داری من مییدونم و ... اومدم داخل اتاق تا علیرغم میل باطنیم راضیش کنم بیاد مثل خاله ش تظاهر کنه که چقدر از حضور مهمونا راضی و خوشحاله ..
تظاهر .. سیاه نمایی .. لبخند مسخره ی ساختگی ..
من همیشه سعی کردم از دو رویی دور باشم خودم باشم خود واقعیم .. امیدوارم خودم رفتار امروزم رو زود فراموش کنه .. 
بچه ها اهل تظاهر نیستن .. فندوق اهل تظاهر نیست .. میفهمه کی واقعا دوسش داره و کی سیاه نمایی میکنه
باباجون آسمونیمو آدم بدا کشتن ، با تفنگ زدن کشتنش رفته آسمونا اون بالا بالاها پیش خدای مهربون (:

نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1396 ساعت 09:00 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

گمون می کنم راهمون راه راست نیست

گمون میکنم حقمون باطله بگو ما قراره چقد کج بریم

که برگردی بالاسر قافله

تو بالاترین ناجی عالمی واسه مردمی که فقط باختن

تو تعبیرت این نیست یکی دیگه هست

نگاه کن چه چیزا ازت ساختن


آخرین جمعه ی امسالم به انتظار گذشت ...

اللهم عجل لولیک الفرج ... لطفا


نوشته شده در شنبه 26 اسفند 1396 ساعت 12:16 ق.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

مقاله ی نیمه کاره و دو تا کنفرانس در پیش .. 
باید زود خوب شم ، سرپاشم 
کلی کار ناقص داریم 

پ.ن :
خبر نداشتن از حال من بهانه ی توست . . 

نوشته شده در شنبه 19 اسفند 1396 ساعت 11:17 ق.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

ای ابر دل گرفته ی بی آسمان بیا

باران بی ملاحظه ی ناگهان بیا


چشمت بلای جان و تو از جان عزیز تر

ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا


مگذار از مقصد ت با خبر شود کسی

حتی به سوی میکده وقت اذان بیا


شهرت در این مقام به گمنام بودن است

از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا


ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن

بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا


قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای!

ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا



نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت 10:22 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد

با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد ...



نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 08:39 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

جمعه .. جمـــــعـــــه .. جمــــــــــعــــــــــه 


نوشته شده در جمعه 20 بهمن 1396 ساعت 10:27 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |



نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت 10:53 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

از راه رسیده بودم و باز نفسم گرفته بود دستمو گذاشتم رو قلبمو یه نفس عمیییق.. 
درد کلافه م کرده بود سعی کردم با دیدن فیلم سرمو گرم کنم ک شاید درد رو فراموش کنم .. 
صدای گریه ش از اتاق میومد تازه از خواب بیدار شده بود .. به خواسته ی مامان خانومش رفتم سراغش و بغلش کردم آروم شد و کم کم منم آروم شدم انگار بغلش پر از آرامش بود  .. نشستم کنار مامان خانومش بلکه یه کم بهش توجه کنه اما انگار نه انگار و سرش تو گوشیش بود .. با پاهاش سعی میکرد مامانشو متوجه خودش کنه .. میزد بهش اما بازم تفاوتی ایجاد نکرد ..
رو کردم به مامان خانومش که آخه تو یه فرشته به این نازی اونم از نوع دختر اونم انقدر خوردنی داری اونوقت همش به گوشی نگاه میکنی ؟؟ هفت ماهش داره میشه اصلن حس کردی اصلن متوجه این ۷ ماه شدی؟؟؟ یهو به خودت میای و میبینی ۷ سالش شد و تو بزرگ شدنشو ندیدی .. 
تمام اون حال خوب و آرامشی ک فندوق بهم داده بود دوباره ناآروم شد .. قلبم چرا بازی درآورده نمیفهمم /:
آخه شما ک از بچه داری فقط عکس گرفتن ازش و گذاشتن توی صفحات مجازی رو بلدید بیخود میکنید بچه دار میشید .. 

پ.ن :

ای حال نا معلوم. .  
آروم باش آروم 




نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت 08:30 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |


بعضی آدما مثل آرامبخشن .. حتی حضورشون .. بی هیچ کلامی کافیه که متصلت کنن به عطر گلای نرگس .. 


پ.ن :

خیالت راحت ..!!
آخه مگه خیال آدمو اینطوری راحت میکنن !؟


نوشته شده در شنبه 14 بهمن 1396 ساعت 02:59 ق.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

میتونى بارها و بارها معذرت خواهى كنى، اما وقتى در عملكردت هیچ تغییرى نباشه، كلماتت هم معناشون رو از دست میدن.


پ.ن: 

سلامی دوباره 


نوشته شده در سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت 04:20 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |

تَ وَ لُ دَم مُ با رک (:


نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت 11:43 ب.ظ توسط مـــــریـــم خانومشون نظرات |


 Design By : Pichak